من و اعتیاد

داشتم به حرفهای یک معتاد گوش میدادم که میگفت :

این دردی که من گرفتارش شدم رو زمونه بود که انداخت تو دامن من

من که از اولش ایجوری نبودم. یادم میاد وقتی که 5-6 سالم بود چون اوضای خونواده ام زیاد خوب نبود که نه اصلا خوب نبود 5شنبه جمعه ها میرفتیم امامزاده محلمون تا هرکسی که هر چیزی میاورد واسه سوابش به بقیه تقس میکرد .ما حمله کنان میرفتیم و همچین از دست اون بنده خداها میکشیدیم که انگاری از قحطی اومدیم که واقعا از قحطی اومده بودیم.

اون شب میشد سرمونو با شکمی پر روی بالش گل گلی بزاریم و بخوابیم .

نوجوون هم که شدیم عین سگ کار میکردیم و حمالی برای فقط یه لقمه نون که اونو تقدیم اون نامادری کنیم .20 سالم بود دیگه نمی تونستم این همه بدبختی رو تحمل کنم وقتی که بابام از طبقه 12 یه ساختمون خراش تو نیاورون پرت شد پایین دیگه کمرم شکست نتونستم تحمل کنم رفتم بسمت دود و دم تا این همه بدبختی رو از یاد ببرم و تو خماریام سوار ماشین بنزم میشدمم و خونه ویلاییم تو بالای شهر رو معامله میکردم.

فکر نکنید که همه از خوشی معتاد میشن خیلیا مثل منن از بدبختی به اینجا میرسن

/ 0 نظر / 16 بازدید